تبليغاتX
سکوت

دوشنبه چهاردهم دی 1388

مردم خوبم

مردم نجیب ومهربانم

شما کجا هستید؟!

پس این ها که صبح تا شب

درخیا بانها راست راست راه می روند

وپشت سرشما دروغ می گویند

کی هستند؟

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 22:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم دی 1388

۱

چقدردانستن کلمات ساده است 

وقتی که نمی فهمی!

2

همیشه ی خالی لیوان

یاچشم های پرم

تو بگو

کدام راباورکنم!

3

تفنگ ات رابردار

وچشمانم راببند

من با آغوش بازمی خندم

وقتی شلیک می شوی.

4

دردهایم دردمی کنند

وگرنه من ساکتم.

5

باران که می آید

احساس می کنم

غریبه ای آشناست.

6

برف می شوم

آب می شوی درتن ام

تا برفی دیگر......

7

ازشانس بدمان

ما همگی شاعرشدیم

ودیگرکسی شعرهایمان رانخواند!

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 22:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم دی 1388

گفتند آمده ای

اما من به چشم ها یم اعتمادندارم

همیشه ی خدا

مراباتواشتباه می گیرند.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 16:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم آذر 1388

عشق

ساعتها

روزها

سالها

به انتظارت ماندم

نیامدی

تاخواب ازسرم پرید!

کو تا دوباره شهرزادو

قصه ی هزارویک شبم شوی.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 15:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم آذر 1388

ردپایی

وقتی که می آیی

رفته ای.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 20:8 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم آذر 1388

مگرمهربانی ات

روی این شب ام راسپیدکند

وگرنه خورشید

تنهاتاریکی ام رانمایان ترمیکند.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 18:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388

متولدهیچ ماهی نیستم

تقدیرمرا

برپیشانی تونوشته اند

این راازروزهای رفته ای

که نیامده بودند

فهمیدم.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 13:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

بازی تمام شد

حالابایدزندگی کنیم

من هابیل

توقابیل.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 23:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

درجستجوی ات

گم گشته ی هرکوی وبرزنی شدم

شگفتا

هربارتوپیدایم کردی

مانده ام بعدازاین همه سال

به دنبال توآمده ام

یاگم شده ام

توپیدایم کرده ای

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 22:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آبان 1388

تودرکنارمن

ومن درکنارتو

تمامی کوچه پس کوچه های شب را

تاصبح رفتیم

وقتی که ازهم جداشدیم

نمی دانستم آنکه مانده بود

من بودم یاتو.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 23:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آبان 1388

خورشیدراهزارجورهم که بنویسی

بازبی رنگ می شوددراین زمستان

راستی خورشیدزن بودیامرد؟!

من فقط آفتابش رابیاددارم

باسایه ای کنارتابستان.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 21:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

نيازي به اين همه گلوله نبود

چيزي براي پنهان كردن نداشتم

جزسكوتم.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 22:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم مهر 1388

۱

كوچه پس كوچه هاي بن بست

هميشه به تكرارمي رسند

ومن به تو.

۲

زخم هايم رامي كاوم

هربار

توسربازمی کنی.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 0:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم شهریور 1388

هیچ کس بود

چيزي نگفت

تنها مترسكي درآخرين ايستگاه

به احترام هيچ كس

كلاهش راازسرش برداشت

ومرددميان خيال وواقعيت

درانتظارقطاري ماند

كه نميدانست

رفته است يا

مي آيد.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 12:24 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

نكندمست ولايعقلم

چه شرابي مينوشداين شب

                                -ازعطرتن ات

درعجبم پس چرامست نميكند

كلمات به سكسكه افتاده اند

كوچه هاوخيابانها تلوتلوخوران

دوردست وپايم ميپيچند

عابران زيرتنم راخالي ميكنند

سلقمه اي به خودميزنم

نكندمست ولايعقلم؟!

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 22:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

چيزي ميباردبرشيشه

شبيه باران

شبيه پنج سالگي ام

خيس خيس كه ميشوم

تازه ميفهمم كه من وتوهيچگاه بهم نميرسيم

مثل روزوشب

مثل مرگ وزندگي

باآنكه درميان يكديگريم

رؤياهايت رابرميداري وميروي

من ميمانم دركنارتنهائي ام

باباراني كه يكريزبرشيشه ميبارد

باراني كه مراخيس نميكند.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 21:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم فروردین 1388

ديواركه باشد

توراگم ميكنم

ديواركه نباشد

خودرا

مانده ام سرگردان

درپاي اين ديوار

ميان من وتو.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 20:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اسفند 1387

نیستی

1

 

هرباركه ميبينمت

مرايادكسي مي اندازي

كه هرگزنديده ام

باخودم ميگويم كيستي

تو

همان

"نيستي"

بي آنكه باوركنم

ميدانم كه......

وهربارميبينمت.

 

2

 

نيستي

         - نيستي ام

اماهرشب بوي گيسوانت

درخيال شامه ام ميپيچد

ودلم راهرجايي ميكند.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 22:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم دی 1387

اين سكوت نگاهت

                      مراميكشد

تاچشم هایم آینه ات شوند

تاکلماتم زبان بازکنند

روزهاي خسته وبی حوصله این پاوآن پاکنان

ازعبور خیابان میگذرند

واين ساعت سمج

                      مدام به من سركوفت ميزند

بی آنکه بشنود

درخيال باتو ميگويم

چون غنچه

شکفته می شوداین نگاه

                                    اگرواژه لب واکند.                     

                                  

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 17:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آذر 1387

مرانيزباخودبرده اي

تمامي ايستگاه هاي مترو را  گشتم

به تمامي هتل هاومسافرخانه ها  سرزدم

ازتمامي آشنايان سراغت راگرفتم

كوچه هاوخیابانهارا که به دنبالت آمدم

تازه فهميدم-

مرانيزباخودبرده اي.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 20:17 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آذر 1387

بوسه لبهایش را

پروازپرنده اش را

نورآفتابش را

بوسه لبهايش را

صدادهانش را

                 گم می کند

                ومن تورا.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 20:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

کوچه

كوچه ازصداي پا كه خالي ميشود

بي قرارمي شوددرسكوت

وسرك مي كشددرخيال خويش

مثل دل من وتو

درانتظارعبوررهگذري ميماند

كه آشفته اش كند.

نوشته شده توسط فتح ا... زنگوئی در 19:58 |  لینک ثابت   •