سه شنبه نوزدهم آبان 1388
بازی تمام شد
حالابایدزندگی کنیم
من هابیل
توقابیل.
دوشنبه هجدهم آبان 1388
درجستجوی ات
گم گشته ی هرکوی وبرزنی شدم
شگفتا
هربارتوپیدایم کردی
مانده ام بعدازاین همه سال
به دنبال توآمده ام
یاگم شده ام
توپیدایم کرده ای
یکشنبه هفدهم آبان 1388
ومن درکنارتو
تمامی کوچه پس کوچه های شب را
تاصبح رفتیم
وقتی که ازهم جداشدیم
نمی دانستم آنکه مانده بود
من بودم یاتو.
یکشنبه سوم آبان 1388
خورشیدراهزارجورهم که بنویسی
بازبی رنگ می شوددراین زمستان
راستی خورشیدزن بودیامرد؟!
من فقط آفتابش رابیاددارم
باسایه ای کنارتابستان.
جمعه یکم آبان 1388
پاک نمی شوداین تقدیر
برپیشانی ات.
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
نيازي به اين همه گلوله نبود
چيزي براي پنهان كردن نداشتم
جزسكوتم.
جمعه بیستم شهریور 1388
هیچ کس بود
چيزي نگفت
تنها مترسكي درآخرين ايستگاه
به احترام هيچ كس
كلاهش راازسرش برداشت
ومرددميان خيال وواقعيت
درانتظارقطاري ماند
كه نميدانست
رفته است يا
مي آيد.
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
نكندمست ولايعقلم
چه شرابي مينوشداين شب
-ازعطرتن ات
درعجبم پس چرامست نميكند
كلمات به سكسكه افتاده اند
كوچه هاوخيابانها تلوتلوخوران
دوردست وپايم ميپيچند
عابران زيرتنم راخالي ميكنند
سلقمه اي به خودميزنم
نكندمست ولايعقلم؟!
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
چيزي ميباردبرشيشه
شبيه باران
شبيه پنج سالگي ام
خيس خيس كه ميشوم
تازه ميفهمم كه من وتوهيچگاه بهم نميرسيم
مثل روزوشب
مثل مرگ وزندگي
باآنكه درميان يكديگريم
رؤياهايت رابرميداري وميروي
من ميمانم دركنارتنهائي ام
باباراني كه يكريزبرشيشه ميبارد
باراني كه مراخيس نميكند.
دوشنبه دهم فروردین 1388
ديواركه باشد
توراگم ميكنم
ديواركه نباشد
خودرا
مانده ام سرگردان
درپاي اين ديوار
ميان من وتو.
سه شنبه ششم اسفند 1387
نیستی
1
هرباركه ميبينمت
مرايادكسي مي اندازي
كه هرگزنديده ام
باخودم ميگويم كيستي
تو
همان
"نيستي"
بي آنكه باوركنم
ميدانم كه......
وهربارميبينمت.
2
نيستي
- نيستي ام
اماهرشب بوي گيسوانت
درخيال شامه ام ميپيچد
ودلم راهرجايي ميكند.
دوشنبه شانزدهم دی 1387
اين سكوت نگاهت
مراميكشد
تاچشم هایم آینه ات شوند
تاکلماتم زبان بازکنند
روزهاي خسته وبی حوصله این پاوآن پاکنان
ازعبور خیابان میگذرند
واين ساعت سمج
مدام به من سركوفت ميزند
بی آنکه بشنود
درخيال باتو ميگويم
چون غنچه
شکفته می شوداین نگاه
اگرواژه لب واکند.
سه شنبه پنجم آذر 1387
مرانيزباخودبرده اي
تمامي ايستگاه هاي مترو را گشتم
به تمامي هتل هاومسافرخانه ها سرزدم
ازتمامي آشنايان سراغت راگرفتم
كوچه هاوخیابانهارا که به دنبالت آمدم
تازه فهميدم-
مرانيزباخودبرده اي.
جمعه یکم آذر 1387
بوسه لبهایش را
پروازپرنده اش را
نورآفتابش را
بوسه لبهايش را
صدادهانش را-
گم میکند
ومن تورا.